تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

HOMEPAGE

E-MAIL

سلام

خیلی وقته که آپ نکردیم

 آخه آدمادرگیر گیر و داره زندگی که میشن..... دیگه دیگه

خوب

راستش اینقدر ننوشتم که نمیدونم چی بگمو از کی بگمو یا از کجا بگم

ولش

قرار بود۳۱ اردیبهشت مراسم ازدواج من و هیفا خانوم باشه ولی به علت فوت ناگهانی مادر بزرگ مهربون هیفا خانوم مراسم ما کنسل شد و به یه تاریخه دیگه موکول شد.

خدا بیامرزدت مادر بزرگ.

درسته که مارو تنها گذاشتی  ولی با این حال لطف خدا رو شامل حال ما کردی.

آدمای خوب مرگشونم واسه بعضیا خوبی میاره در واقع وسیله میشن از طرف خدا تا یه خدمتی رو حالا به هر نوع به مردمی بکنن که در غفلتن و.......

خدا رحمتش کنه.

هیفای عزیزم بهت تسلیت میگم. ایشالا هر چه خاکه اونه بقای عمر تو و خوانوادت باشه عزیزم.

از بابت عروسی هم میدونم که درک میکنی و معنی حکمت خدا رو میدونی  و تاثیرشو تویه زندگیمون بار ها و بارها دیدی وحس کردی.

خدایا تو رو دوست دارم و به تو ایمان دارم  خدایا از تو ممنونم که مرا از گزند شیطان و شیطانیها دور نگه میداری.

خداوندا مرا در مسیری قرار ده تا زودتر به هدفی برساند که  به آن علت مرا در این زندگی ودر این جسم خاکی قرار دادی  و به خودت قسم که فقط ذات پاک تو  از آن مطلع است.

خداوندا روح مرا در پرورش و  صعود به سوی کمال معنوی یاری فرما.

پروردگارا این جسم ضعیف را در برابر بدی ها محفوظ بدار.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:59 توسط اسامه |

دیدی که خون به نا حق پروانه آنقدر به شمع امان نداد که شب را سحر کند. خداوندا: آرامش عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:21 توسط اسامه |

اول از همه سلام میکنم به دوستای خوبم که یه چند وقتی حسابی شرمندشون شدم و دیر به دیر  بهشون سر میزنم و جا داره همینجا از همشون عذر خواهی کنم آخه من صبح تا بعد از ظهر انقدر با کامپیوتر کار می کنم که دیگه حالم از این صفحه کلید بهم میخوره سال به سالم دیگه طرف کامپیوترم نمی یام.

دوم هم میخوام همینجا از همسر مهربونم به اندازه همه دنیا تشکر کنم که این روزا کاری برای من کرده که من همیشه آرزوشو داشتم و اون واسه رسوندن من به این آرزو دسترنج چند ماه کار و تلاششو به پای من ریخت که میدونم به این زودیا نمیتونم  محبت خالص و پاکشو تلافی کنم.

به هر حال هر کی ندونه شما دوستای خوبم می دونید که اسامه من چقدر با گذشت و مهربونه!!!!!!!

دوستای خوبم می دونم که دعای خیر شما پشت سر ماست و واسه همینه که ما انقدر خوشبختیم.

این روزا ما درگیر سور سات عروسی هستیم تا اگه خدا بخواد هر چی زودتر بریم سر خونه زندگی خودمون. بازم محتاج دعای شما هستیم. مارو یادتون نره.

ما هم شما رو خیلی خیلی دوست داریم.

به امید موفقیت برای همگی شما. تا بعد. خدانگهدارتون.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:18 توسط هیفا |

                   در مكتب ما رسم فراموشي نيست

                               در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست

مهر تو اگر به هستي ما افتد                     هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

دوست دارم تو سخن گویی و من گوش کنم    

                   غم دل را به کلام تو فراموش کنم 

 سینه بشکافم و قلبم به تو تقدیم کنم 

              تا بدانی که فقط جای تو در قلب من است

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:25 توسط اسامه |

یه رفیق بودیـــــــو          صدتادردسربودیـــــــو

 امــا از توهیچ وقت نبریدم    تورو از خودم میدیدم   

  پشت سر همه غریب   روبروم دیدم فریبه

                        اما فکر کردم کنارم شونه های یه رفیقه

                                       داشتم اشتباه میکرم تو رفیق من نبودی

                من تا آخر با تو بودم تو از اولم نبودی

  داشتم اشتباه میکرم  که تموم زندگیمــــــو من به دستای تو دادم!

                                حالا اینجا تک و تنهام

                          برگ خشگلی  و درختی غرق بادم

 نوش جونت اگه بردی

          نوش جونت هر چی خوردی

     تورو هیچوق نشناختم

               نوش جونم اگه باختم

 

  تو منو ساده گرفتی زدی رفتی

                                   مفتی مفتی

                      اما اون روزو میبینم که به زانوهات بیفتی

                            ( تو به زانوهات می افتی)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:13 توسط اسامه

هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض. رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی.دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبورمسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن.هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟! تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟! تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟! تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟! چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟؟؟؟؟؟؟

من گفتم اما تو باور نكردی دلتنگ تر شدم ...بی تاب تر شدم ...بعد هم من ماندم و خودم ! من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازدمن ماندم و ...بگذریم !

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم ! همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت ! نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟من مانده باشم و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟  تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟  تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟  تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟

باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟!!  باورت شود!!!  قصه تمام شد!!! تو ماندی و هیچ.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:5 توسط هیفا

((((((هوالمحجوب))))))

And The God Created The Woman
و خداوند زن را آفريد
God created Woman out of the left side of man
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
not from his head to be above him
نه از سر او تا بر او مسلط گردد
not from his foot to be trampled by him
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
but from his side to be equal with him
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد
and from under his arm to be supported by him
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد
and from nearest to his heart
و از نزديكترين نقطه به قلب او
to be loved by him.
تا مورد عشق او باشد

 این متن کپی شده از وب یکی از دوستانه ولی چون خیلی جالبه دیگه دلم نیومد اینجا نیارمش.

مرز میان عشق و نفرت به اندازه یه تار مو بیشتر نیست

مراقب باش عزیزم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:53 توسط اسامه |

به کوه گفتم عشق چیست؟

                           لرزید به ابر گفتم عشق چیست؟

       بارید به باد گفتم عشق چیست؟

                             وزید به پروانه گفتم عشق چیست؟

                           نالید به گل گفتم عشق چیست؟

                                 پرپر شد به عاشقی گفتم عشق چیست؟

                                         اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:57 توسط اسامه |

 اول اینو بگم که این در مورد همه صدق نمیکنه چون  خداوند خوب و بد و در کنار هم قرار داد تا  درکش واسه همه آدما راحت تر باشه ضمنأ اینیو که پایین آوردم رسمه زمونست خصلته انسانه که یه جاهائی اینجوری میشه حالا کمو زیاد داره یکی بیشتر یکی کمتر بهتره حداقل با خودمون صادق باشیم ببینیم کجاها در حق دیگری به شکل زیر جفا کردیم شاید کمی تأمل بتونه کاری کنه که جائی دیگر در حق کسی دیگر اینگونه نباشیم ویادمون باشه که حقیقتاً جهنم و بهشت همینجاست روی زمین  

          هرچی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن

                    هرچی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن

    هرچی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن

            هرچی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن

        هرچی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی

             هرچی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن

 

 این مطالبو یکی از دوستام برام of گذاشته بود اتفاقی بود ولی منو به فکر انداخت بی تعارف منم یه جاهائی اینشکلی بودم دیدم جالبه گفتم اینجا بیارم بقیه دوستام استفاده کنن ولی میدونید خودم یادسخنی افتادم که میگه:

        برگ درانتهای زوال می افتد ومیوه در ابتدای کمال 

                      حال در خود بنگر که چگونه میافتی

                                      همچون

                            برگ زرد     یا     سیب سرخ

                                                  یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 17:49 توسط اسامه |

در آن هنگام که عطر بهار نارنج در کوچه های تاریک شب پیچید، و در آن هنگام که نسیم خنک پاییزی گونه های سردوخشکم را نوازش می داد، پاییز را حس می کردم و رفتنش را.چه سبک بود پاییز.

پاییزو زمستونو خیلی دوست دارم فکر میکنم همه اتفاقهای مهم و سرنوشت ساز (خوب یا بد) توی پاییز و زمستون برام می اُفته.میگن پاییز بهاره عاشقاست .

حالا که پاییز ومهرو رمضان باهم یکی شده به قول برو بچ دیگه اندشه نور الی نور شده.

احساسه سبکی توی پاییز و یه حس از خود بیخود شدن توی زمستونو نمیدونم چطوری براتون تجسم کنم نه اگه بخوامم نمیتونم اینکارو بکنم . دیگه رو زمین بند نیستم ذهن و روحم همش میره یه جائی که ؟

نمیدونم شاید میره جائی که ازش اومدم.

راستی بچه ها من از اینهمه لطفی که به ما و این وبلاگ  دارید ممنونم.

عزیزم > دلبرم> عشقم:

بابت همه چی ممنونم دیروزم خیلی خوش گذشت امیدوارم همینطوری که همیشه تو زندگی موفق بودی توی کاره جدیدتم موفق باشی .

                                                     منم دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:18 توسط اسامه |